واماندگی...ناتوانی از انجام کاری یا ناتوانی برای ارضای نیازی؟ کدام مفهوم زجر نهفته در کلمه را بیشتر می رساند؟ این سوال را یک پدیده ی همیشه مرموز بشری پاسخ می دهد. انسان در اثر قرار گرفتن در موقعیت های مختلف با احساسات و عواطف گوناگون بشری آشنا می شود و ناخودآگاه بعضی از حالات و افکار انسان های دیگر را از روی رفتارشان درک می کند. این توانایی هنگامی زجرآور است که کسی نخواهد بدانی و تو بفهمی، هنگامی زجرآورتر می شود که او بخواهد تو چیزی بفهمی که نمی تواند به زبان آورد به دلیل گرفتاریهای مبهم اجتماعی یا حتی سرعت بسیار اندک کلمات (که به حوصله ای نا محدود احتیاج دارند تا لحظه ای را توصیف کنند). این لحظه از همان لحظات است و من حتی ذره ای حوصله ی صبر کردن ندارم، با هر ثانیه از سرچشمه ی الهام دورتر می شوم. تاکنون فکر می کردم این نگاه نوعی تاسف یا اندوه است، در این روزها از جانب دیگری –ناخواسته- خبر آمد، هیچکدام احمق، نگاه شرم است. شرمی که می گوید من حقم از این بیشتر است، پس چرا تو آن نیستی که من می خواهم(می خواستم). جوابش از طرف من واضح بود، نتوانسته ام باشم. شاید هرگز -اگر بارها زندگی کنم- نتوانم.
- وامانده ام! آنچه می خواهی من از اول نبودم. نمی دانم تو با این همه شعور، که خود آن را بصیرت می نامی چرا از اول نفهمیدی...شاید از اول این را نمی خواستی، شاید بعد تر به این فکر افتادی که چرا من قبل تر، همچون فلان دیگری نبوده ام.
- پس بهتر برایت همین است. برای من هم همین طور.
انسان ها همه نادان هستند و بعضی بیشتر.
- اگر من این نبودم دیگر منی وجود نداشت و به ناجار نه تو بودی نه بقیه... سالها را به خاطر چیزی نا مشخص به هدر داده ای، اکنون آن چیز نامشخص به خواسته ی قلبی ات، خودخواهیت، بدل شده. می خواهی به جای آنکه تو دور شوی من دور شوم؟ می خواهی در دو جهت مخالف با سرعت بدویم؟
- بهتر برایت همین است. برای من هم همین طور.
وقتی می دوی،تا قبل از آنکه خسته شوی،احساس می کنی زمین اصطکاک ندارد. وقتی لحظه ای از ایده آل هایت فاصله می گیری ناگهان همه و بیش از همه خودت مقصری و مستحق مجازات، شلاق.
The Great Gig in the Sky – Pink Floyd
موجودات بیچاره ی دنیای امروز که هر روز برای یکیشان افسوس می خوریم، مردمانی بی امید به تقدیری روشن هستند که نابود شدن تک تکشان موجی کوچک برای رسیدن جریان جهان به مرحله ی بعدی حرکت تزلزل ناپذیرش است. حرکتی که از دید خود این افراد ظلم مطلق تلقی می شود و ایشان همواره در صدد انتقال برخی از این بی رحمی به محیط اطراف خود هستند. این موج ادمه دارد تا در ضعیفترین حلقه از بین برود. در این حین در جایی دیگر موجی دیگر شکل گرفته است.
(این کسانی که هر روز افسوس یکیشان را می خوریم خود ماییم، و گاهی آن یکی که برای ترحم انتخاب می شود هر روز یکسان است. )
اسیرم برادر! آنچه تو کفر می دانی مذهبم شده. نه از روی مخالفت با تو، که از روی ناتوانی. آنچه تو تمامش کردی من در امید شروعش هستم. فراموش نمی کنم عقب ماندگیم را، برای هر ثانیه اش خود را می درم، خون شفاف می ریزم و از خودم طلب بخشش میکنم.
تو با چشمانی بسته ادعا داری که مرا می بینی، زشتیم را. دلداریم می دهی گویی سرانجام ِ خوش ناگزیر است. بیا و دست از اصرار بردار، خوشیت مرگ من است برادر! قبل تر فهمیده ام که دستم به خورشید نمی رسد، حتی آینه ی روی تاقچه هم به دوری خورشید است. فراموشی از آن نیز دورتر می نماید. فراموشم کن، من نیستم. و بگذار تازیانه اشتباهاتم را بچشم. مرا درد تازیانه بهتر است تا حتی دست ساییدن به آسمان. من، سایه ی عشقم بودم. محکمتر بنواز برادر تا شاید از من آهنگ شلاق بماند.
Bolero – M. Ravel
بر
روی عرشه ی کشتی سلطنتی انگلیس مردان شلوارهای روشن راه راه پوشیده اند با جلیقه و پیراهن
معمولا سفید. بعضی کلاه بر سر دارند. بعضی پیپ می کشند. بانوان لباس های چین دار
سفید و صورتی بر تن دارند، چتری به دست گرفته اند و به نرده ی عرشه تکیه داده اند.
به دریا خیره شده ای، دیگر آنقدر با وضعیتت خو گرفته ای که از این آبی بی نهایت و
از غرش آرامش خوف نداشته باشی. گروه ارکستر همه به جز طبال توکسیدوهای سیاه به تن دارند.
توضیح5: این متن یک بازیست پر از پرش های ناگهان لحن.
توضیح: "{}" به جای اسم(مثلا شهاب) یا مخفف اسم(م در به در) یا اسم+لقب(م استاد موسی!!) است.
توضیح2: "وه" به جای عبارت انگلیسی Voices in My Head می باشد و در ادامه در داخل پرانتز آنست که به ذهن می آید و به زبان نه.
توضیح3: کلمات "%" و عبارات "%%" طبق قوانین جمهوری اسلامی فیلتر شده است.
توضیح4: "<" و ">" در برگیرنده ی توصیفات مکان و زمان و حالتند.
خیلی ها حرف از وظیفه میزنند و واقعا هیچ تلاشی در راه آن
انجام نمی دهند، و عده ای هم جلوی آن را می گیرند. وقتی کسی در این میان کارش را
به طور کامل و دقیق می داند و انجام می دهد رضایت همه، به جز اینانی که نمی خواهند
هیچ کاری درست انجام شود، را جلب می کند. حال اگر این چنین آدمی هنرمند باشد کارش
مخاطب عمومی تری دارد و مطابق با آن نیاز دارد که حتی لحظه ای هم از هدفش بیراه
نرود. در "ایرانی که در آن زندگی می کنیم" اجبار است که ارائه ی عمومی
تخیلات (بی مقصود انسانی و اجتماعی - فانتزی) را برخود حرام بدانیم. به ناچار هر
روز از دهان همه کس، همه جا، در هر پست و مقامی مزخرفات می شنویم، این یاوه گویان
مسرور می شوند از این که بدانند ابلهانی دیگر هم هستند که به این یاوه گویی ها
دامن می زنند.
در بین این امواج دروغ و بی خاصیت مردمانی هستند که به هدف خود پایبندند و
دنبال راهی برای حرف زدن هستند، از هر روزنه ای در رسانه ها برای رساندن حرف خود
به گوش بقیه استفاده می کنند. این حرف ها را گاهی در ستون "صدای مردم"
روزنامه ها می زنند، گاهی در مطالب خود روزنامه، گاهی در رادیو، گاهی در تلویزیون.
و به ترتیبِ نام برده شده سانسور و تسلط یاوه گویان بیشتر و از رک بودن کلام کاسته
می شود.
یکی از جالب توجه ترین اتفاقات در این زمینه سریال "روزگار قریب"
است. علاوه بر آن که این شناخت این پزشک و احترام به شخصیتش (که درباره ی خیلی های
دیگر هم باید صورت بگیرد) لازم است، خصوصیات دیگری نیز این زندگی را متمایز کرده
است. از مهمترین اینها حضور در وقایع مهم و تاریخ ساز ایران است که بدینوسیله مجال
صحبتی برای شناساندن و بررسی آنها، که اکنون نیز به نوعی در حال تکرار است، فراهم
شده. فرای زیبایی های هنری غیر قابل انکار، این امر مهم ترین خصوصیت این سریال است
که با اطمینان زیاد آن را ماندگار کرده است.
تاریخ هم راه پیش بینی را نشان می دهد هم راه مقابله - مبارزه.
پول مملکت روی اینا به باد میره، گور بابای ورزش!