تبليغاتX
پوشیده با زغال
قصه را صورت ِ پنهان بی‌ترس از قضاوت می‌گوید. همه حقیقت، همه دروغ.
-زندگی یاد می‌ده سربه‌سر دیوار بذاری و چون دیوار سر نداره فقط سر به دیوار، تا به قیمت ترک‌ ِ جمجمه‌ت دیوار...نریزه بلکه فقط خونی شه که من اینجا بودم.

+ نوشته شده در  سی و یکم اردیبهشت 1390ساعت   توسط شهاب  | 

از در ِ درد ِ جدید حرفی نیست. هر چه هست آغوش باز خود انسان‌ست به گذشته‌اش. گرم‌ترین خیالات و احساسات برای رفته‌گان معنی می‌گیرد، گویی اینان که اکنون‌ هستند علی‌السویه‌اند. و گرم‌ترین احساسات بن‌بست می‌شوند از بس در قبالشان چیزی پس گرفته نمی‌شود و همه‌ی گرمی‌ها در بن‌بست گذاشته می‌شود تا بتوان بیرون آمد.

این همه تن، پوکه‌ی مردم ِ خیابانی که می‌بینیم حاصل ِ خروج‌ ِ تن از فکر است یا بهتر، تن از خیال. خود من در همین پوکه‌زی‌ای روزمره، بن‌بستی عتیقه یافتم و آغوش گشودم سوی گذشته‌ای که نگاه هم برنگرداند تا فردا صبح خالی بروم در میان پوکه‌زیان دیگر. ته ِ بن‌بست، به جای «قدیمی» «عتیقه» آمد به زبان تا ناخودآگاه چندباره اثبات شود.

+ نوشته شده در  بیست و هفتم اردیبهشت 1390ساعت   توسط شهاب  | 

لای خرابه‌های معبدت نشستی...موقعی که از هم پاشیدگی‌شونو نظاره کرده باشی چیزی که غمت رو منفجر می‌کنه ولی کنارش یه ذره هم آرومت می‌کنه اینه که می‌دونی یه زمانی تیکه‌ها کنار هم قرار می‌گرفتن.

دزدی از ایده‌ی دیگران

+ نوشته شده در  بیست و چهارم اردیبهشت 1390ساعت   توسط شهاب  | 

 «خسته‌گی» یا «مردکی خیره به حرکت ِ دست ِ اکسپرسیونیستی ِ بی‌همتا، با چشمان نیمه‌باز و تکان آهسته‌ی سر که نشان افسوس می‌تواند باشد یا افسون، گویی به جواب نرسیده و یا جواب مبهوتش کرده»

مرگ نه، میرایی. زوال ِ تدریجی، که هنگامی به نتیجه‌ای می‌رسد که خواسته‌ی هیچ‌کس نیست.



پس نوشت: پیام آمد: «چایت را تلخ بخور که شیرین هم اسطوره‌ای بود که می‌خواست با دو نفر بخوابد.»

+ نوشته شده در  هفدهم اردیبهشت 1390ساعت   توسط شهاب  | 

نادیده و ناشنیده.

گاهی بیش از آن که درگیر ِ زیستن باشم طرح سوال انرژی ام را می گیرد و مجبور به اعتراف می شوم که نمی دانم، ولی دیگر نیرویی نیست که توضیح بدهم کجایش را. این نیرو نداشتن هم توجیه خوبی ست برای اتلاف ِ وقت، بی درد ِ وجدان.

ادامه ی مطلب، داستانی ست که به همراهی ِ دو نفر دیگر پدید آمده. در تاریکی، بالای کوه. نوبتی جمله می گفتیم و می نوشتیم. تمام شده یا نشده نمی دانم. گرچه مهم هم نیست.

پس نوشت: گاهی چیزهای بیشتری برای گفتن دارم و به حرف که می آیم انگار خیلی هم نیست...نمی دانم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  بیست و پنجم مرداد 1389ساعت   توسط شهاب  | 

خیلی مهم نیست اکنون و در ادامه ی حرفمان از پشت این پنجره ی مثلا پنج در سه که به جای شعاع های نور، کاراکتر های فارگلیسی از خود عبور می دهد چه می خواهی بگویی. بیشتر حواسم جای دیگر است، به باد گوش می دهم. خیلی از تاریک شدن هوا نمی گذرد که از اینجا می گذرم. اینجا در طول روز همیشه سایه است برای همین مسیرم را بیشتر اوقات این خیابان انتخاب می کنم. گرچه اکنون که فرقی ندارد همه جا مثل هم است، تنها خاطرات پیاده روی های گذشته است که این خیابان را با آن یکی متفاوت می کند.

Chera javabamo nemidi?

در تاکسی یکی پیاده می شود و یکی که کنار ِ من نشسته کمی جا باز می کند و پایش به پشت پای مرد اولی که دارد پیاده می شود گیر می کند. دستی از پنجره ی باز ماشین روی صورت بغل دستی ام فرود می آید و او فریاد می زند: مادر جند...ه! و می خواهد پیاده شود. "مشت زن" با لگد به در ماشین می کوبد که شاید به خاطر این است که از پیاده شدن "فحش ده" جلوگیری کند. راننده، که پیرمردی ست که دم ِ میدان سر ِ ظهر بخاطر چراغ شکسته اش توسط صنفش جریمه شده، فریادش در می آید. من بعد این همه سر خوردگی از خیابان حال کتک خوردن بخاطر خندیدن نداشتم.

خیلی از تاریک شدن هوا نمی گذرد که خانمی مجرد بر می گردد و رو به خواهر زاده اش که چند متری با او فاصله دارد، به طوری که من بشنوم، تقریبا فریاد می زند: "مامان بدو!" که منی که از رویرو می آیم با چنین ریش ِ غریب و هیبت ِ بد ترکیب[1]، متلک بارش نکنم.

عربده های الکترونیک خیلی به گوشم نمی سازد، اولش چرا ولی ساده جذابیتش را از دست داد. ابروهایم در هم می رود هنگامی که به کلمات فکر می کنم.


[1]   وام گرفته از شهر قصه، بیژن مفید

+ نوشته شده در  چهارم مرداد 1389ساعت   توسط شهاب  | 

؟ - ؟

گوشه ی خیابان مردی تنبک می زد. چیز خاص و خارق العاده ای نبود کارش. چیز دیگری توجه مرا جلب کرد که ایستادم و نگاهش کردم. حالت صورتش چیز متفاوتی از تمام مردم دور و اطراف می گفت. خیره به کف خیابان، بدون نگاه به مردم. بدون نگاه به ساز. خیره به یک نقطه از زمین. متفکر. تمنایی نداشت حداقل در چهره اش ولی نمی توانست در ذهنش هم بی تمنا نشسته باشد. گذشتم و رفتم، بر که می گشتم فکر کردم پولی به او بدهم. نبود. در فکر بودم که اگر دیگر نبینمش چه...خیلی مهم نبود ولی نگاهش واقعا یکتا بود. در فکر و خیال بودم که از کنار 2 3 نوازنده ی خیابانی ِ دیگر هم رد شدم. چیز مهمی نیست تمام اینها جز این که داستان زندگی تنبک نواز احتمالا چیز جالبی است، سناریو هایی در ذهن دارم. جالب هم می شود اگر نوازنده ای در ذهن خودش داستان رهگذری مثل من را بسازد.

اگر حرامزاده ها موسیقی را حرام و گناه نمی دانستند، اگر جایی زندگی می کردیم که موسیقی اینقدر هنر ِ سرخورده ای نبود، عصرها تفریحی گوشه خیابان ساز زدن را دوست دارم.

+ نوشته شده در  بیست و یکم تیر 1389ساعت   توسط شهاب  | 

ای آغوشی که مرا در بر داری
تو همان روزی که از تک تک لحظاتش متنفر است
نمایشی که بازیگرانش را دشنام می دهد
خدایی که آفریننده هایش را نفرین می کند
مردمی که هر فردش را گناهکار می داند
ساحلی که شن هایش را مایه ی سرشکستگی می خواند
تو هیچی عظیمی که مرا در خود سرگرم می کنی
+ نوشته شده در  هجدهم تیر 1389ساعت   توسط شهاب  | 

آقای صوفی روی بیشتر پدیده های زندگیش، تنها می توانست نام "ماجرا" یا "اتفاق بگذارد نه غیر از آن. این فکر همین دیروز، بین درد دل های یکی دیگر، ناگهان ظهور کرد. همانطور که گوش می کرد و در دستش برگی می چرخاند به نظرش آمد که هیچ جای زندگیش نامی به جز ماجرا ندارد، هیچ کدام از لحظات زندگیش دارای نامی برگرفته از نامگذاری های قراردادی مردم نبودند. دوستی هایش ماجرا بوده، سفر هایش ماجرا بوده. از کودکیش هم چیز های زیادی جز یکی دو اتفاق برجسته در ذهنش نمانده، گویی بقیه اش اصلا وجود نداشته بودند. تولدش هم قطعا ماجرایی بوده برای خودش. این را از گفته های بزرگتر های فامیل می توانست برداشت کند، دلهره ی جنگ همه را برداشته بود. پدرش البته بسیار زیرک عمل کرده بود. علاوه بر آنکه نگذاشت از دلهره های مردم خیابان چیزی به خانه نفوذ کند، از نظر اقتصادی در آن وضع نابسامان حتی پیشرفت هم کرده بود. گرچه یادش می آید چهار یا پنج ساله که بود، پسر دایی هایش بعد از بازی هنگامی که با هم صحبت می کردند راجع به پدرش حرفهای ناجوری نیز می زدند ولی خودش این حرف ها را باور نکرد، نه آن موقع نه بعدتر که باز هم زیرکانه میان حرفهای داییهایش فهمید که راجع به پدرش حرف می زدند. آقای صوفیِ پسر، در خانه به دنیا آمده بود. پرستار و دکتر به خانه ی پدرش، همین خانه ای که اکنون هم در آن زندگی می کند، آمده بودند تا پسرِ حاجی را به دنیا بیآورند. هنوز هم فامیل به این خانه که می آمدند می گفتند از باعرضگی و هوش حاجی در آن برهه ی حساس و سخت. خلاصه خاطرات زیادی از حول و حوش، تولدش برایش تعریف کرده بودند. آقای صوفی، با قبولِ کم و بیش با رضایتِ اینکه اغراق می کند، داشت به خودش می قبولاند که حتی کارهای روزمره ای مثل غذا خوردن هایش هم ماجرا بودند. دیروز درد دلهای طرفش که تمام شد می دانست که به خودش افتخار می کند. به اینکه زندگیش را درگیر قواعد و قوانین احمقانه ی مردم نکرده، که زندگیِ یکتا و غیر عادی ای را گذرانده ....

حس می کنم، نه، می دانم که اینها حال و هوای من نیست. به درد من نمی خورد، سوژه به نظرم زیباست البته. ولی نه هنگامی که من پرداخت اش کنم، شاید فضایی این چنین را مثلا اکبر رادی بتواند -می توانست- با استادی به نمایشنامه ای گیرا تبدیل کند. احتمالا سوژه مناسبی برای چخوف هم می توانست باشد. جالب این جاست که تقریبا مطمئن ام که تک تک مفاهیم این داستانِ نصفه و ناقص را از اینها وام گرفته ام. این همه را آوردم تا برسم به یکی دو خطی که می خواستم پست اش کنم. ناخود آگاه وابسته ایم به گذشته مان. نویسنده ای که هیچ چیز نخوانده ولی خوب می نویسد بزرگ ترین نعمت را دارد. نا خود آگاه خاطرات مان در پیِ شکارمان هستند. نصیحت کنندگانِ به خیالِ خودشان با تجربه ی کلیشه طلب (که البته همیشه هم مزخرف نمی گویند) می گویند نباید بگذاری در خاطرات ات غرق شوی. نمی دانم چند روز است که زیر گذشته ام شناور ام. نمی دانم چقدر دیگر شناور خواهم ماند. الان لحظه ای است که اصلا برایم مهم نیست چند روز دیگر طول بکشد. آدمی که خودش را در آب رها می کند دیگر نباید بترسد که بدنش را در کدام ساحل و کِی پیدا می کنند.

تا به غایت ره میخانه نمی دانستم
ورنه مستوری ما تا به چه غایت باشد

یکی از دانلود های ام  دو سه روز است که روی 98/7 درصد مانده. یک مگابایت دیگر می خواهد تا تمام شود. و ناگهان کسی نبود که seed بکند.

*   *   *

پیش نوشت: از طرف الهه دعوت شدم که 5 تا از فیلم های محبوبم را نام ببرم. این جور مواقع بهتر است تا اولین پنج تایی که به ذهنم میرسد را نام ببرم. این طور راحت تر است و نگرانی ِ این که بی احترامی یا کم توجهی شده به فیلم ِ خاصی آزارم نمی دهد.

The Godfather

شدیدا مخالف کسانی هستم که بین قسمت های مختلف این سه گانه فرق ِ هنری می گذارند.

The Shining

همچنان درگیر پیچیدگی های روانشناسانه ی این فیلم مانده ام و فکر کنم تا مدت خوبی بمانم.

21 Grams

یک بار دیگر هم با کمال میل می بینم.

دایره

البته!

White

بهترین فیلم سه گانه. یک بار قبل از شناختن عشق می بینیش...چند بار هم بعد از شناخت عشق. که همه چیز روشن تر است.

از کسی برای ادامه ی بازی دعوت نمی کنم. کسی از دوستان دیگر نمی نویسد. یا حداقل تعدادشان به پنج نمی رسد.


پس نوشت: از سروش برای ادامه ی بازی دعوت می کنم.


+ نوشته شده در  بیستم خرداد 1389ساعت   توسط شهاب  | 

گاهی فالش خواندن، شاید بعضی از آدم های متوازن ِ متقارن را اذیت کند ولی تا کسی فالش نخواند کسی ژوست را تشخیص نمی دهد. گرچه گاهی خود فالش راه منتخب می شود و گاهی به نتایج بهتر و بزرگتری هم می رسد. به نوعی آنارشیسم است که در فکر، تا دم ِ ایده آلیسم می رود و در واقع [البته بی شک] به آن نمی رسد. تاییدش هم به اندازه ی ردش مسخره و بیهوده است.

به هر حال خیلی ها بعد از ظهور جَز، موسیقی را به پایان رسیده دانستند و بقیه را تا امروز ملغمه ی صدا دانستند. خیلی ها نامجو را به هایده ترجیح می دهند. خیلی ها هم صدای ساختن یک برج را قطعه ای طولانی دانستند که از ابتدا همه چیز خود را نفی می کند. از سنت تا مدرنیته فرج است.

پی نوشت: معلم نجس ِ ادبیات ِ سوم دبیرستان من، محمد خانی یا علی خانی، می گفت موسیقی حرام است. معلم عزیز ِ ادبیات ِ پیش دانشگاهی من، این حرف را که شنید فریاد زد :" می گفتین خودت حرامی!"

بعضی ها نجس اند و بعضی ها عزیز.

بعد نوشت:اسم آن پَست ِ بی شرف یادم آمد: طاهرخانی. ویرایشش نکردم تا هر چه بیشتر نثار جان ِ حقیرش کنم.

+ نوشته شده در  یکم خرداد 1389ساعت   توسط شهاب  |