تبليغاتX
زغال
     اینکه چرا و چگونه شد که مجبور شدم به جای خودم کس دیگری را موعظه کنم که دنیا چیز بهتری از آنچه پیش می آید است، فرآیندی طولانی ست که جزییاتش را آنموقع و در طی رویدادنش هم درست نفهمیدم. ولی نتیجه این شد که دلایل خودم برایم کاربردی نداشت، مانند آنکه فرهنگ نامه را تصادفی بیست سی بار باز کنی و از لغات اول هر صفحه ی فرد جمله بسازی و جمله ات معنی دار باشد. دلایل مانند کلمات برای من معنی داشت و جمله برای طرف روبرو. خلاصه اینکه جهان برای من همین ماند. خیلی هم بد نشد، راه مسدود دیگری برای حرکت کل آسمان و زمین به پدیده ای بهتر پیدا شد. همین، جای قدردانی دارد. وقتی تمام ساختارهای غیر محض جهان همراه با درد مانند استخوان ترد زیر باری سنگین می ترکد، یافتن ایده آلی ضد ضربه و مجسم -حتی توسط فکر- تعادل هستی را بر هم می زند. وزنه های این تعادل فراگیر مجبورند همان ساختار های غیر محض باشند، زیرا ایده آل در ذات وزنی نامحدود دارد. گرچه اگر ذهن هم ایده آلی نداشته باشد دیگر فرقی بین انسان جاندار و بی جان وجود ندارد، ولی جای دادن این مفهوم ذهنی در جهان فیزیکی به عنوان عاملی با حتی جزیی ترین تاثیر یا گول زدن خود آدم است یا حماقت.
     دنیا در این گوشه از کره ی زمین شده تبلیغ لحظات شیرین و انکار معنی اصلی زیستن؛ تفکر. شاید برای این است که هر دفعه کسی جمله ای یا حتی عبارتی می گوید که زمان شکل گیریش بیشتر از زمان تلفظ کلمات سازنده اش است لذت می بریم، یا بعضی ها لذت می برند. برای درک اینها باید تا می توان «زیست» و تجربه کرد، البته درکشان دردآور است، ولی کیست که پس از چشیدن این درد، آن را نخواهد؟
+ نوشته شده در  سوم آبان 1388ساعت 9 بعد از ظهر  توسط شهاب  | 

    واماندگی...ناتوانی از انجام کاری یا ناتوانی برای ارضای نیازی؟ کدام مفهوم زجر نهفته در کلمه را بیشتر می رساند؟ این سوال را یک پدیده ی همیشه مرموز بشری پاسخ می دهد. انسان در اثر قرار گرفتن در موقعیت های مختلف با احساسات و عواطف گوناگون بشری آشنا می شود و ناخودآگاه بعضی از حالات و افکار انسان های دیگر را از روی رفتارشان درک می کند. این توانایی هنگامی زجرآور است که کسی نخواهد بدانی و تو بفهمی، هنگامی زجرآورتر می شود که او بخواهد تو چیزی بفهمی که نمی تواند به زبان آورد به دلیل گرفتاریهای مبهم اجتماعی یا حتی سرعت بسیار اندک کلمات (که به حوصله ای نا محدود احتیاج دارند تا لحظه ای را توصیف کنند). این لحظه از همان لحظات است و من حتی ذره ای حوصله ی صبر کردن ندارم، با هر ثانیه از سرچشمه ی الهام دورتر می شوم. تاکنون فکر می کردم این نگاه نوعی تاسف یا اندوه است، در این روزها از جانب دیگری –ناخواسته- خبر آمد، هیچکدام احمق، نگاه شرم است. شرمی که می گوید من حقم از این بیشتر است، پس چرا تو آن نیستی که من می خواهم(می خواستم). جوابش از طرف من واضح بود، نتوانسته ام باشم. شاید هرگز -اگر بارها زندگی کنم- نتوانم.

    - وامانده ام! آنچه می خواهی من از اول نبودم. نمی دانم تو با این همه شعور، که خود آن را بصیرت می نامی چرا از اول نفهمیدی...شاید از اول این را نمی خواستی، شاید بعد تر به این فکر افتادی که چرا من قبل تر، همچون فلان دیگری نبوده ام.
    - پس بهتر برایت همین است. برای من هم همین طور.

    انسان ها همه نادان هستند و بعضی بیشتر.

    - اگر من این نبودم دیگر منی وجود نداشت و به ناجار نه تو بودی نه بقیه... سالها را به خاطر چیزی نا مشخص به هدر داده ای، اکنون آن چیز نامشخص به خواسته ی قلبی ات، خودخواهیت، بدل شده. می خواهی به جای آنکه تو دور شوی من دور شوم؟ می خواهی در دو جهت مخالف با سرعت بدویم؟
- بهتر برایت همین است. برای من هم همین طور.

    وقتی می دوی،تا قبل از آنکه خسته شوی،احساس می کنی زمین اصطکاک ندارد. وقتی لحظه ای از ایده آل هایت فاصله می گیری ناگهان همه و بیش از همه خودت مقصری و مستحق مجازات، شلاق.

+ نوشته شده در  دوم اردیبهشت 1388ساعت 2 قبل از ظهر  توسط شهاب  | 

The Great Gig in the Sky – Pink Floyd

موجودات بیچاره ی دنیای امروز که هر روز برای یکیشان افسوس می خوریم، مردمانی بی امید به تقدیری روشن هستند که نابود شدن تک تکشان موجی کوچک برای رسیدن جریان جهان به مرحله ی بعدی حرکت تزلزل ناپذیرش است. حرکتی که از دید خود این افراد ظلم مطلق تلقی می شود و ایشان همواره در صدد انتقال برخی از این بی رحمی به محیط اطراف خود هستند. این موج ادمه دارد تا در ضعیفترین حلقه از بین برود. در این حین در جایی دیگر موجی دیگر شکل گرفته است.

(این کسانی که هر روز افسوس یکیشان را می خوریم خود ماییم، و گاهی آن یکی که برای ترحم انتخاب می شود هر روز یکسان است. )

+ نوشته شده در  شانزدهم فروردین 1388ساعت 1 قبل از ظهر  توسط شهاب  | 

اسیرم برادر! آنچه تو کفر می دانی مذهبم شده. نه از روی مخالفت با تو، که از روی ناتوانی. آنچه تو تمامش کردی من در امید شروعش هستم. فراموش نمی کنم عقب ماندگیم را، برای هر ثانیه اش خود را می درم، خون شفاف می ریزم و از خودم طلب بخشش میکنم.

تو با چشمانی بسته ادعا داری که مرا می بینی، زشتیم را. دلداریم می دهی گویی سرانجام ِ خوش ناگزیر است. بیا و دست از اصرار بردار، خوشیت مرگ من است برادر! قبل تر فهمیده ام که دستم به خورشید نمی رسد، حتی آینه ی روی تاقچه هم به دوری خورشید است. فراموشی از آن نیز دورتر می نماید. فراموشم کن، من نیستم. و بگذار تازیانه اشتباهاتم را بچشم. مرا درد تازیانه بهتر است تا حتی دست ساییدن به آسمان. من، سایه ی عشقم بودم. محکمتر بنواز برادر تا شاید از من آهنگ شلاق بماند.

+ نوشته شده در  شانزدهم فروردین 1388ساعت 1 قبل از ظهر  توسط شهاب  | 

Bolero – M. Ravel


بر روی عرشه ی کشتی سلطنتی انگلیس مردان
شلوارهای روشن راه راه پوشیده اند با جلیقه و پیراهن معمولا سفید. بعضی کلاه بر سر دارند. بعضی پیپ می کشند. بانوان لباس های چین دار سفید و صورتی بر تن دارند، چتری به دست گرفته اند و به نرده ی عرشه تکیه داده اند. به دریا خیره شده ای، دیگر آنقدر با وضعیتت خو گرفته ای که از این آبی بی نهایت و از غرش آرامش خوف نداشته باشی. گروه ارکستر همه به جز طبال توکسیدوهای سیاه به تن دارند.

+ نوشته شده در  هشتم فروردین 1388ساعت 3 قبل از ظهر  توسط شهاب  | 

توضیح5: این متن یک بازیست پر از پرش های ناگهان لحن.

توضیح: "{}" به جای اسم(مثلا شهاب) یا مخفف اسم(م در به در) یا اسم+لقب(م استاد موسی!!) است.

توضیح2: "وه" به جای عبارت انگلیسی Voices in My Head می باشد و در ادامه در داخل پرانتز آنست که به ذهن می آید و به زبان نه.

توضیح3: کلمات "%" و عبارات "%%" طبق قوانین جمهوری اسلامی فیلتر شده است.

توضیح4: "<" و ">" در برگیرنده ی توصیفات مکان و زمان و حالتند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  بیست و نهم اسفند 1387ساعت 0 قبل از ظهر  توسط شهاب  | 

 خیلی ها حرف از وظیفه میزنند و واقعا هیچ تلاشی در راه آن انجام نمی دهند، و عده ای هم جلوی آن را می گیرند. وقتی کسی در این میان کارش را به طور کامل و دقیق می داند و انجام می دهد رضایت همه، به جز اینانی که نمی خواهند هیچ کاری درست انجام شود، را جلب می کند. حال اگر این چنین آدمی هنرمند باشد کارش مخاطب عمومی تری دارد و مطابق با آن نیاز دارد که حتی لحظه ای هم از هدفش بیراه نرود. در "ایرانی که در آن زندگی می کنیم" اجبار است که ارائه ی عمومی تخیلات (بی مقصود انسانی و اجتماعی - فانتزی) را برخود حرام بدانیم. به ناچار هر روز از دهان همه کس، همه جا، در هر پست و مقامی مزخرفات می شنویم، این یاوه گویان مسرور می شوند از این که بدانند ابلهانی دیگر هم هستند که به این یاوه گویی ها دامن می زنند.

در بین این امواج دروغ و بی خاصیت مردمانی هستند که به هدف خود پایبندند و دنبال راهی برای حرف زدن هستند، از هر روزنه ای در رسانه ها برای رساندن حرف خود به گوش بقیه استفاده می کنند. این حرف ها را گاهی در ستون "صدای مردم" روزنامه ها می زنند، گاهی در مطالب خود روزنامه، گاهی در رادیو، گاهی در تلویزیون. و به ترتیبِ نام برده شده سانسور و تسلط یاوه گویان بیشتر و از رک بودن کلام کاسته می شود.

یکی از جالب توجه ترین اتفاقات در این زمینه سریال "روزگار قریب" است. علاوه بر آن که این شناخت این پزشک و احترام به شخصیتش (که درباره ی خیلی های دیگر هم باید صورت بگیرد) لازم است، خصوصیات دیگری نیز این زندگی را متمایز کرده است. از مهمترین اینها حضور در وقایع مهم و تاریخ ساز ایران است که بدینوسیله مجال صحبتی برای شناساندن و بررسی آنها، که اکنون نیز به نوعی در حال تکرار است، فراهم شده. فرای زیبایی های هنری غیر قابل انکار، این امر مهم ترین خصوصیت این سریال است که با اطمینان زیاد آن را ماندگار کرده است.

تاریخ هم راه پیش بینی را نشان می دهد هم راه مقابله - مبارزه.

+ نوشته شده در  بیست و پنجم تیر 1387ساعت 11 بعد از ظهر  توسط شهاب  | 

 EURO2008 که میبینی می فهمی فوتبال درست مثل موسیقی کلاسیک است. هر ذره اش را نگاه کنی کامل روی قانون جلو می رود. از داوری، مربی گری، که واضح ترینند، بازی کردنش، تا تماشاگرانش، تشویق کردنشان، تا زندگی بازیکنان، پخش تلویزیونی، فیلم برداری و ... شاید حتی ریدن پرندگان در زمین که در فوتبال اروپا من ندیدم اتفاق بیافتد که البته نمی شود گفت نمی افتد؛ در ایران که خودم دیده ام. باخ و هندل دارد. مقابلش؛ بتهوفن، موتزارت، برامس، دبوسی هم دارد. حالا کجای این ورزش به قیافه و فکر ایرانی می خورد نمی دانم. یک قطعه ی کلاسیک و یک قطعه ی ایرانی گوش بدهی می فهمی از فوتبال در ایران باید چه انتظاری داشته باشی، یا بهتر انتظار چه جور ورزشی داشته باشی. برای دلخوشی می توانی قطعه ی کلاسیک ایرانی (کلاسیک ساخت ایران) گوش بدهی تا همچنان امیدوار بمانی به صعود تیم ملیمان به جام جهانی و تر زدنش. البته ورزش زیبایی است (مثل آن موسیقی) و البته آدم دوست دارد آن را بازی کند، کجا گفتم بازی نکنید؟ ولی تا کشتی هست پول ریختن در فوتبال پول فلان کردن است. تا کشتی هست زندگی باید کرد. زنده باد علیرضا حیدری! چه می کنه این علیرضا حیدری! چه کرد این علیرضا حیدری! دبیر و خادم و.... را که دیدم. تختی و موحد و ... را ندیدم. ولی شنیدم آنها هم به سرنوشت همان پول سرمایه گذاری شده در فوتبال دچار شدند. افسوس! اگر نظام کشتی درست بود باید تعجب می کردیم در این بلبشو.

پول مملکت روی  اینا به باد میره، گور بابای ورزش!

 

+ نوشته شده در  بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 0 قبل از ظهر  توسط شهاب  | 

[...]
رویا ها نیز بر سر راهند.رویاهای شیرین و شیطانی، بستن در واقعیت. [...] خود را نگاه میکنی که به چه راحتی از موانع می پری، گویی اصلا چیزی میان تو و مقصودت وجود نداشته. انگار از ابتدا هر دو یک چیز بوده اید؛ یک جسم. از قبل به تمام آنچه می خواستی رسیده ای و اگر نرسیده ای در یک چشم به هم زدن... در رویا همه چیز در یک چشم به هم زدن اتفاق می افتد و خانمان سوزی آن نیز از همین سرچشمه می گیرد. در حالی که در خارج این جسم هم چیزی برای دلخوش کردنت وجود نداشته و اگر هم بوده مدتی طولانی است از دست رفته. دلخوشی البته از رضایتت سرچشمه می گیرد که نیست، اکنون که [...] حالا حالا ها کار لازم داری تا سری بلند کنی و بگویی اسمت را بلند و با افتخار.
 تن عرق کرده ات را بعد از رویارویی با حقیقت به خاطر بیاور، عرق ترس یا شرم. روح مچاله، به گوشه ای پناه برده از گردباد حقیقت که این طرف و آن طرف می چرخد تا همه ببینندش. همه مطمئن شوند که چقدر است کوچکی شان در برابر این برج عظیم چرخان موجودیت های تحقیر کننده. ترس و بهت زدگی را در چهره ام می توانی ببینی. افتخار از آن نوع کلمات است که هاله ی لرزان رویاهای شیرین را در اطرافش دارد. هاله ای که اگر نباشد خود کلمه هم نیست خواهد بود.
 تویی که نوشته را می خوانی هر لغت را با لغت نامه ی خودت معنا می کنی. که خواهد فهمید که فلان لغت نامه چگونه معنا خواهد کرد هر کلمه را؟ لرزش دست و پای من (روحم) را کدامشان، چگونه معنی می کنند؟ ترس های حقیقی یا شاید مجازی از بیهودگی وادارم می کند بنویسم که ترسیده ام.
+ نوشته شده در  هفتم خرداد 1387ساعت 1 قبل از ظهر  توسط شهاب  | 

+ نوشته شده در  هفتم فروردین 1387ساعت 5 بعد از ظهر  توسط شهاب  |